نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم...

 
هوای حوصله ابریست....
نویسنده : آراد - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
 

آدم حرف دلشو به کی باید بگه؟

وقتی کسی که باید نیست...

سکوت رو نمی شه برای همیشه نگه داشت... 

یه جایی شبیه به یه بغض، می ترکه... و دیگه نمی گذاره آروم بمونی...

بی قراری...انصاف نیست

آهای با توام... این قرارمون نبود...

 

دورآباد- 14 فروردین 1396

 

پینوشت:

دلتنگم... بیشتر از هر وقت دیگه ای...


 
 
بی خبر...
نویسنده : آراد - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧
 
لبخند می زنی و گمان می کنی بی خبرم...نمی دانی تا آخر قصه را خوانده ام.
بی هوا و بی خبر می آیی و می روی...
تا آخر قصه را خوانده ام؛ اما انقدر شبیه هوا ، آهسته آهسته دورم پیچیده ای...که حالا نفس کشیدنم سخت می شود وقتی که نیستی...
من بی خبرتر از تو، ذره ذره عاشقت شدم... 

"بیا باهم رفت و آمد نکنیم
مثلا وقتی میای دیگه نرو...!"
 
27 اسفند 1395، دورآباد...
 
پینوشت: با این همه، منتظرت نیستم....
 

 
 
نشنود کسی، ولی برای تو دلتنگم...
نویسنده : آراد - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
 

بساط دلم را جمع کرده ام آورده ام اینجا...خیالم راحت است نمی بینی. خیالم راحت است نمی بینند...

امروز یادم افتاد چقدر دور شده ام از اینکه دوباره کسی را صدا کنم خوبِ من...یادم افتاد چقدر زیاد گذشته است از آخرین بار که بی پروا در آغوش کسی اشک بریزم...حرف بزنم... یادم افتاد چقدر می گذرد از آخرین بار که از غار تنهایی ام بیرون آمدم. 

- حرف بزن... بگذار تمام شود...

- نمی توانم... بلد نیستم.

باور نمی کند که یادم رفته است حرف زدن را. باور نمی کند که واژه ها را گم کرده ام... وشاید اعتماد را... نمی توانم دل خوش کنم به حضور کسی... زخم های قدیمی هنوز خوب نشده اند...

قبول که بد بودن همیشه ساده تر بوده، اما، خوب بودن چقدر سخت بود که همه بد شدیم؟

دلم برای کسی تنگ شده که هیچ وقت نبوده...

30 بهمن 1395، دورآباد

 

پی نوشت: 

"گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی

گفتی قرار یابم خود بی‌قرار گشتی"

مولانا


 
 
برای تو می نویسم...
نویسنده : آراد - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٥
 

جایی باید باشد...برای آرام شدن...
جایی باید باشد برای رهایی از غوغای این ذهن آشفته...
دوباره برمی گردم به سال ها قبل... به نوشتن...
چراکه دارد گره می خورد ذهنم میان این همه حرف ناگفته...میان این همه بغض. 
نمی دانم کسی از دنیایی دیگرشاید، می خواند این حرف ها و نوشته ها را یا نه...اما می دانم که باید بنویسم... 
سکوت دارد جانم را می گیرد...  دارد جانم را می گیرد...


25 بهمن 1395
دورآباد...


 
 
Empty Hands
نویسنده : آراد - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠
 

Recently here was an Street store for homelesses and I was there for photographing. At the end of the event there was a man who came late, so couldn't find any thing good for himself... I saw he was going with empty hands... Then when I was walking to home I saw him again at the corner of the crossroads sharing most of his food with pigeons..... I took photos of him but no caption can describes my feelings watching him there... at the first moment, stupid people like me would think that their hands are empty...but then...it will be revealed that our hands are the empty ones...